تبلیغات
بهار نو - مطالب شعر و ادب و طنز

بهار نو
 
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا


ساخت فلش مدیا پلیر
ابزار وب Online User
http://www.teribon.org/base/img//2010/07/gheisar.jpgدردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی است
دردهای من نهفتنی است
(قیصر امین پور)




طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: قیصر امین پور، شعر، شاعر معاصر، درد، دردهای نگفتنی، دردهای نهفتنی،  

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 آبان 1389 توسط محمد امامی
اینو جرئت نمی کنم به عنوان شعر تلقی کنم ! برای همین گفتم کمی کودکانه !  برای بیدارباش شاید خوب باشه:

بیدارباش

آهای تو که لمیدی .... بانگ اذان نشنیدی؟
چشماتو واکن ببین .... داره می چرخه زمین
الان می تابه آفتاب .... بیدارشو دیگه نخواب
برو وضویی بساز .... بخون دو رکعت نماز
بعدِ نماز دعا کن .... کمی ذکرِ خدا کن
نبَر تسبیح رو از یاد .... قرآن بخون بشی شاد
بخون چارقل ، وان یکاد .... تا شرّ و بدی نیاد
صدقه رفع بلاست .... صندوق امداد کجاست؟
حالا دیگه راهی شو .... منکر دیدی ناهی شو
امر به معروف بکن .... شیطونو محذوف بکن
زندگی یعنی همین .... ساکت و خاموش نشین
خدا رو نبر از یاد .... تا که باشی شاد شاد
محمد امامی
20 مهر ماه 89




طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: شعر، کودکانه، بیدارباش،  

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط محمد امامی
محمد امامی: برخی نوشته ها گاهی در برخی زمان ها بهتر در ذهن و دل می نشیند ! شرایط زمانی گاهی چنان بر دل و جان تاثیر می گذارد كه دل، هر محتوایی را پذیرا نیست و آن را راضی نمی كند.
حال و هوای ماه مبارك رمضان نیز از این ایام و شرایط زمانی خاص است كه دل و جان را صفا می دهد و مهیای پذیرش انوار و الطاف الهی می كند. به شرط آن كه بنده قدر داند و بهره جوید.
در این حال و هوای رمضانی كه گویا با امكان سوختن گناهان و در غل و زنجیر بودن شیاطین، انسان حال و هوای دیگری در سر می یابد، یكی از چیزهایی كه به روح انسان جلا می دهد، مروری بر مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری است.
خدای توفیق دهد با شستشوی دل و جان از رذایل، خانه ی دلمان را مهیای حضور فضایل و حضور  در این میهمانی الهی كنیم.
حیفم آمد به همین مناسبت و در این ضیافت الله،  شما را به منتخبی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری میهمان نكنم. پس بخوانید و لذت ببرید:
خواجه عبدالله انصاری: ای جوانان غافل و ای پیران جاهل دیوانه اید که نمی‌بینید و بر حال ما نمی‌نگرید که ما در خاک و خون خفته‌ایم و چهره در نقاب نهفته ایم، هر یک ما دو هفته ایم، که به هفته ای از یاد رفته ایم، ما نیز پیش از شما در بساط کامرانی بوده ایم و انبساط جهان فانی نموده ایم.
پستان دنیا مکیدیم و عاقبت شربت مرگ چشیدیم و از زندگانی دنیا وفا ندیدیم، تا خبر شدیم و خود را دیدیم ، جان بر باد فنا بردادیم و بر خاک عنا افتادیم، اینک رخساره به خاک آمیخته و دندان ما ریخته و زبان ما فرابسته و دهان ما در هم شکسته، تمام اعضا زخم خورده و مرغ روح ما پریده و سبزه از خاک ما دمیده ، ما در خاک تیره ، شما بر خاک خیره.
انٌ فی ذلک لعبره لاولی الالباب و ا لیه ا لمرجو ا لمآب

عیب است بزرگ بر کشیدن خود را/ و زجملهء خلق بر گزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت/ دیدن همه کس را و ندیدن خود را

یارب مکن از لطف پریشان ما را/ هر چند که هست جُرم و عصیان ما را
ذات تو غنی و ما همه محتاجیم/ محتاج به غیر خود مگردان مارا

یارب به مُحمد و علی و زهرا/ یارب به حسین و حسن و این آل عبا
کز لطف بر آر حاجتم در دوسرا/ بی منت خلق یا علی اعلی

یارب ز کرم دری برویم بگشا/ راهی که در او نجات باشد به نما
مستغنی ام از هر دو جهان کن بگرم/ جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

باز آ ، باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست/ صد بار اگر تو به شکستی باز آ

گر از پی شهوت و هوا خواهی رفت/ از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگر چه کسی و از کجا آمده ای/ می دان كه چه می‌کنی کجا خواهی رفت

هر کس که همیشه بر مراد دل رفت/ از خانهء عمر خویش بی‌حاصل رفت
وانکس که برای نفس بر گشت زحق/ سر گشته و حیران شد و بر باطل رفت

در عشق تو خوشدلی زمن بیزار است/ روشاد نشین که بر مرادت کار است
تو کشتن من می‌طلبی این سهل است/ من وصل تو می‌جویم این دشوار است

یارب چه شود اگر مرا گیری دست/ کز بار گنه شد تن مسکینم پست
گر در علمم آنچه تو را شاید نیست/ اندر کرمت آنچه مرا باید هست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست/ با دیده مرا خوشست تا دوست در اوست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست/ یا دوست به جای دیده نادیده خود اوست

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست/ تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اچزای وجودم همگی دوست گرفت/ نامیست زمن بر من و باقی همه اوست

یارب بنما مرا رهی سوی نجات/ محتاج تو ام چه در حیات و چه در ممات
از جُرم و گناه من سراسر بگذر/ شرمنده مکن مرا به روز عرصات

ما را سر سودای کسی دیگر نیست/ در عشق تو پروای کسی دیگر نیست
جُز تو دگری جای نگیرد در دل/ دل جای تو شد جای کسی دیگر نیست

یار آمد و گفت خسته میدار دلت/ دایم به امید بسته میدار دلت
ما را بشکستگان نظرها باشد/ ما را خواهی شکسته میدار دلت

گر درد دهد به ما و گر راحت دوست/ از دوست هر آنچه آید نیکوست
ما را نبود نظر به نیکی و بدی/ مقصود رضا و خشنودی اوست

آزار و جفا و حیله ها خوی تو است/ عاشق کشتن رسم سر کوی تو است
هر روز جفا کنی و عذر آغازی/ عذر تو عذار عنبرین بوی تو است

ای در تو عیانها و نهانا همه هیچ/ پندار و یقینها و گمانها همه هیچ
از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد/ کانجا که تویی بود نشانها هه هیچ

صد سال در آتشم اگر مهل بود/ ان آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نا اهل مبادا صحبت/ کز مرگ بتر صحبت نا اهل بود

شب خیز که عاشقان شب راز کنند/ گرد در بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب در بندند/ الا در دوست را که شب باز کنند

از ذات تو بر کل ممالک شده فرد/ سر بر خط فرمان تو دارد زن و مرد
گر جملهء کاینات کافر گردند/ بر دامن کبریات ننشیند گرد

در باغ روم کوی تو ام یاد آید/ بر گل نگرم روی تو ام یاد آید
در سایه سرو اگر دمی بنشینم/ سرو قد دلجوی تو ام یا دآید

یک قوم در اختیار خود بی خبرند/ یک قوم در اختیار حق بی خطرند
بگذشته ز راه هر دو قومی دگرند / کز خود نه به خویشتن همی در گذرند

هر درد که زین دلم قدم بر گیرد/ دردی دگرش بجای در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد/ کآتش چو به سوخته رسد در گیرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد/ احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو را هزار نتوانم کرد

دانی که ترا عشق چه می فرماید/ گر نفس و هوا را بکشی می‌شاید
در بند هوای نفس اماره مباش/ تا بر تو در صفای دین بگشاید

آنکس که به بندگی قرارش باشد/ با نیک و بد خلق چه کارش باشد
گر بنده ای اختیار در بانی کن/ آن خواجه بود که اختیارش باشد

یارب به دلم غیر خودت جا مگذار/ در دیدهء من گرد تمنا مگذار
گفتم گفتم زمن نمی آید هیچ/ رحمی رحمی مرا به من وا مگذار

در بادیهء وصال آن شُره نگار/ جانبازانند عاشقان رخ یار
مانندهء منصور اناالحق گویان/ در هر کنجی هزار سر بر سردار

یارب به دو نور دیده پیغمبر/ یعنی به دو شمع دودمان حیدر
برحال من از عین عناین بنگر/ دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر

ای فضل تو دستگیر من دستم گیر/ سیر آمده ام زخویشتن دستم گیر
تا چند کنم توبه و تا کی شکنم/ ای توبه ده و توبه شکن دستم گیر

در بارگه جلالت ای عذر پذیر/ دریاب که من آمده ام زار و حقیر
ای از تو همه رحمت و از من نقصیر/ من هیچ نیم همه تویی دستم گیر

ای زاهد خود بین که نه ای محرم راز/ چندین به نماز و روزه خویش مناز
کارت زنیاز می گشاید نه نماز/ بازیچه بود نماز بی صدق و نیاز

بازی بودم پریده از عالم راز/ باشد که بری ز شیب صیدی بفراز
اینجا چو کسی نیافتم محرم راز/ زآن در که در آمد برون رفتم باز

ای جمله‌ی بیکسان عالم را کس/ یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بیکسم و کسی ندارم جز تو/ یارب به فریاد من بی کس رس

اندر صف دوستان ما باش و مترس/ خاک در آستان ما باش و مترس
گر جمله جهان قصد به جان تو کنند/ فارغ دل شو و زآن ما باش و مترس


ای واقف اسرار ضمیر همه کس/ در حالت عجز دستگیر همه کس
یارب تو مرا توبه ده و عذر پذیر/ ای توبه ده و عذر پذیر همه کس

دارم گنهان ز قطرهء بارا ن بیش/ از شرم گنه فکنده ام سر در پیش
آواز آمد که غم مخور ای بنده/ تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

یارب به کریمی کریمانم بخش/ بر آب دودهء یتیمانم بخش
صد بار به لطف و کرمت بخشیدی/ این بار به سلطان خراسانم بخش

هر دل که طواف کرد گرد در عشق/ هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
اینک نکته نوشته ایم بر دفتر عشق/ سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق

گر فضل کنی ندارم از عالم باک/ ور عدل کنی شوم به یک بار هلاک
روزی صدبار گویم ای خالق پاک/ مشتی خاک چه آید از مشتی خاک





طبقه بندی: فرهنگی،  شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: مناجات نامه، خواجه عبدالله انصاری، شعر، الهی، رباعی،  

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور 1389 توسط محمد امامی
نامه بدون نقطه یك رعیت در زمان ناصرالدین شاهنوشته ای كه در ادامه ی مطلب  از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است كه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته كه پس از بسمه تعالی، شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید.
انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.
این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده.


ادامه مطلب

طبقه بندی: تاریخی،  شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: نامه، بدون نقطه، شاهكار ادبی،  

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1389 توسط محمد امامی
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
===================
خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی
=====================
دانلود نرم افزار دیوان حافظ شیرازی
 دارای محیط زیبا , قابلیت جستجو , حركت صفحه به صفحه در اشعار , قابل اجرا بر روی ویندوز اكس پی و حجم فایل بسیار کم می باشد. امید است مورد پسند علاقه مندان قرار گیرد.





طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: شعر، حافظ، رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند، خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی،  
دنبالک ها: خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی، دیوان حافظ،  

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مرداد 1389 توسط محمد امامی
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/3568w84_mahdi_.jpg
1177 سال است مردی منتظر 313 مرد است !
چقدر مرد شدن زمان می برد !
انتظار با عمل ؛ آرمانی است که اشک دلتنگ را پاکی راه ظهور می کند.
ضمن تبریک میلاد بزرگ دادورز دادگستر حضرت بقیت الله الاعظم (عج) ترجمه زیارت آل یاسین را به صورت نظم به منتظران آن حضرت تقدیم می کنم.(شاعرش را نمی شناسم)
سلامٌ علی آل یاسین، سلامم تو را                به دعوت‌گرِ حق، معلَّم نشان خدا
سلامم به تو درگه و حاكم دین حق                  به تو جانشین خدایم، به یاری محقَّق
سلامم به نیكی تو را باشد ای حجت الله         كه هستی نشانگر به اذنش به حكم الاه
سلامم به قاری به معنی، كتاب خدا                به روز و به شب دائماً این سلامم تو را
سلامم به تو از خدا باقیِ بر زمین                    به عهد خدایی كه بست و بشد محكمین
سلامم تو را وعده‌ای كو ضمانت شده             سلامم تو را پرچمی كو به قامت شده
تویی دانش جاری، تو رحمت تویی دادرس        تو پیمان صادق تو باشی به حق نِی عبث
سلامم به تو آن زمانی كه بر پا خاستی           به آن گه كه بر پا نشستن همی خواستی
سلامم كه خوانی كتابت بیانش كنی               سلامم نمازت كه خوانی قنوتش كنی
سلامم زمان ركوعت تو را سجده‌ات                 به تكبیر و تهلیلت از من تو را رهروَت
سلامم ستایشگریّت به اَستَغفرت                  سلامم به تو صبحگاهان سلامم به شامت
سلامم به شب درلباسی كه پوشانده است سلامم به روز آن زمانی كه پیدا شده‌ست
سلامم تو را ای امامی كه امن خدایی             سلامم تو را اولین حاجت كبریایی
سلامم به تو با تمامیّ تسلیم‌ها                      تو شاهد به من بر شهادت به پیغام‌ها
كه مربوب ربّم كه خالق وَ تنها خداست             محمد رسولش، حبیبش به عبدی رواست
گواهم حسن حجتش، بر حسینِ علی             به چارُم به حجت علی بنِ ابن علی
زبانم محمد علی را تو حجت بدان                    تو جعفر محمد به پاكی تو حجت بخوان
و موسی بن جعفر همان خوانده بود                كه بعدش علی الرضا حجتش مانده بود
محمد علی و علی بن او حجتند                      كه حجت، حسن دومین، بعد اویش نهند
شهادت دهم كان تویی حجت الله                    همه اول آخر، به رجعت حقیقت، به گاه
به روزی كه نفعی ندارد به ایمانِ دل                  نبُد بهرش ایمان و احسانِ پیشین خجل
شهادت دهم بر حقانیّت مرگ و موت               به ناكر، نكیر و به روزی كه فریاد و صوت
به اینش كه حق است عدالت به میزان رسید  به خاطر به دل نقشی از واقعه شد كشید
شهادت دهم با وجودم به حق بودنش              خدایم بصیر است و حق جنّت و دوزخش
به وعدِ بهشت به حقّت شهادت دهم               به دوری كه خواندی زِ آتش به حق سر نهم
چد بد طالعی منتظر، سوی طغیانگرت             سعادت همایی به بالین فرمانبرت
بمانم به به عشقت به آنچ از تو بردم گواه         به دوریّ از دشمنت، دشمن رو سیاه
كه بر حق همان‌ها كز آنان رضایت به دل           فرو برده‌ی خشم تو باطلان را به گِل
فضائل بود آن‌چه را بر بیان خواندیَش                 و منكر همان‌ها كه از مكتبت راندیَش
و اینك دلم باشدش مؤمن كوی دوست            نگارم، قرارم، و یكتا خدایم هموست
دلم با رسول است و حبّ ولیّ                         به تو عصمت و عترت و اهل بیت علی
تو را یاورم با همه پیكرم این ‌چنین                    تویی حاجتم نزد پروردگار همه عالمین
===============================================
http://saaid.net/twage3/083.gif

دانلود دعای فرج ( اینجا )

کلیپ زیارت آل یاسین ( اینجا)
دانلود زیارت آل یاسین ( اینجا )

 دانلود کتاب الکترونیک شرح زیارت آل یاسین – نسخه پی دی اف – ۷۳۹ کیلوبایت

  دانلود کتاب الکترونیک شرح زیارت آل یاسین – نسخه فشرده شده (زیپ) – ۵۷۰ کیلوبایت

متن سوره یاسین همراه با ترجمه فارسی (اینجا)
دانلود سوره یاسین با صدای مرحوم عبدالباسط (اینجا)


متن زیارت آل یاسین همراه با ترجمه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: فرهنگی،  شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: زیارت آل یاسین، ترجمه منظوم زیارت آل یاسین، شعر،  

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1389 توسط محمد امامی
سبکباران خرامیدند ورفتند                            مرا بیچاره نامیدند ورفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند                     ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند                       فغانها کردم اما بر نگشتند
اسیر و زخمی و بی دست وپا من                  رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت                     جوانمردان جوانمردی کجا رفت
مرا این پشت مگذارید بی تاب                        گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم                               اسیر قبض وبسط روح بودم
در باغ  شهادت  را  نبندید                               به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند ورفتند                                مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم                                دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود                              شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را                             چرا بستند راه آسمان را
مرا پایی به دست نردبان ماند                         مرا دستی به بام آسمان ماند
تو بالا رفته ای من در زمینم                            برادر رو سیاهم شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی                            شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف دوش ای دل تو بودی                  نگهبان دیشب ای غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید                          امیدم را امیدم را که دزیدید
مرا اسب چموشی بود روزی                          شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر بالش خزیدم                         بسوی خانه ی ساقی وزیدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم                      چهل تفسیر ساقی نامه خواندم
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست                 گمانم خانه ساقی همین جاست
دلم تا دست بر دامان در زد                             دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نو میدی به در کوفت                   نگاهم میخ در قفل قدر کوفت
چه درد است این که در فصل اقاقی                 به روی تشنگان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است                بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند                            کلیدش را چرا یا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم                              خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟                        در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم                         بیا این بار، محکم تر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست              در این قصر بلورآخر کسی هست
بکوب ای دل که اینجا قصر نور است                  بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم                       من از کوبیدن در شرم دارم
بکوب ای دل که معبودم کریم است                 مرا از در زدن هر چند بیم است
بکوا ای دل که جای شک و ظن نیست             مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گرچه ستار العیوبند                              گدایانی که محبوبند خوبند
بکوب ای دل مشو نومید از این در                     بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا پیش آی داغت را ببویم                               به گوشت قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ناز                                   به رویت می گشایم سفره باز
نمی دانم بگویم یا نگویم                                 دلا بگذار تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب ناتوانم                        خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور من ضعیفم                            قوی تر از من است امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم                            میان دره ی شب خفته بودم
نی ام از ناله شیرین تهی بود                           سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد                             سکوتم ظرف با ظرفی نمی زد
نگاهم خال در جایی نمی کوفت                       به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود محکم                          کلیدش بود در دریاچه غم
امیدم گرد امیدی نمی گشت                          شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد                            پیامی با بلور ی می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است                  مشو نومید اینجا قصر نور است
الا   ای  عاشق  اندو هگینم                            نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است                               در باغ شهادت باز باز است
نمی دانم که در سر این چه سوداست             همین اندازه می دانم که زیباست
خداوندا چه درد است این چه درد است             که خارای دلم را آب کرده است
مرا ای دوست شرم بندگی کشت                   چه لطف است این مرا شرمندگی کشت
--------------------------------
قادر طهماسبی ( فرید )

ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: مثنوی شهادت، قادر طهماسبی، فرید، سبكباران خرامیدند و رفتند، شعر، كجایند مردان بی ادعا،  

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط محمد امامی

یاد من باش اگه خوابی اگه بیدار یاد من باش

به همین بهانه یك شب  حتی یك بار یاد من باش

 

یاد من باش اگه دنیا با تو مهربون نمی شه

مث عكسای من و تو زندگی  جوون نمی شه

 

یاد من باش اگه سنگم ،اگه خاكم ،اگه رودم

برا تو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم

 

اگه بارون و بیابون منُ گم كرده تو چشماش

گاهی وقتا مهربون شو ،گاهی وقتا یاد من باش

 

 

 

ساده بود اما برا من كه یه دلشكسته بودم

مث طوفان روز رفتن كوله بارُ بسته بودم

 

یه روز از تو جون گرفتم ،یه روز از تو دل بریدم

از همه دنیا گذشتم ،به همه دنیا رسیدم


ساده بود اما تو جاده دست و پامُ جا گذاشتم

شب دل بریدن از خود ، همه رُ تنها گذاشتم

 

دریا دلواپس من شد ،منُ دید به گریه افتاد

منُ بشناس اگه بارون ردپامُ برده از یاد

 

یاد من باش ،یه پلاكم ،یه نشونه زیر خاكم

مثِ لاله ها غریبم ، مث عاشقا هلاكم

 

اگه بارون و بیابون منُ گم كرده تو چشماش

گاهی وقتا مهربون شو ،گاهی وقتا یاد من باش

عبدالجبار كاكایی





طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: یاد من باش، شعر، عبدالجبار كاكایی، پلاك، لاله،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 17 اردیبهشت 1389 توسط محمد امامی
•  اول دفتر به نام ایزد دانا
•  وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها
•  برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
•  ما را همه شب نمی​برد خواب
•  سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
•  ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
•  مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
•  دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
•  هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
•  تو را نادیدن ما غم نباشد
•  اینان مگر ز رحمت محض آفریده​اند
•  درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
•  ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
•  سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
•  تو را سریست که با ما فرو نمی​آید
•  آن که هلاک من همی​خواهد و من سلامتش
•  هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
•  گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
•  من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
•  از در درآمدی و من از خود به درشدم
•  غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
•  در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
•  هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
•  بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
•  ما گدایان خیل سلطانیم
•  بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
•  تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
•  خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
•  من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
•  سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
•  همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
•  چونست حال بستان ای باد نوبهاری
•  به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
•  بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
•  نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
•  شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی




طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: شعر، سعدی، سعدی شیرازی، مشرف الدین مصلح شیرازی، اشعار معروف،  

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 توسط محمد امامی
گلستان سعدی - باب اول ، در باب سیرت پادشاهان

تصحیح شادروان محمد علی فروغی

حكایت های یازدهم تا بیستم


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: سعدی، گلستان، سیرت پادشاهان،  

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1389 توسط محمد امامی
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn