تبلیغات
بهار نو - مطالب خاطره ها

بهار نو
 
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا


ساخت فلش مدیا پلیر
ابزار وب Online User
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست ....


ادامه مطلب

طبقه بندی: فرهنگی،  اجتماعی،  خاطره ها، 
برچسب ها: تربیت، خشونت، خاطره، آرون گاندی،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 مرداد 1392 توسط محمد امامی
روزهای شکوهمند سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، فرصت مغتنمی است تا مروری بر اهداف انقلاب اسلامی و رویدادهای آن زمان، به ویژه شعارهای آن زمان را بازخوانی کرد.
در پست های قبلی به نوعی بخشی از این نکات در قالب سخنان بزرگوارانی از انقلاب ، اشاره هایی شد.
امروز به یاد یکی از سرودهای انقلابی آن روزها افتادم که تکرار آن این روزها خالی از لطف نیست:
..... در ابتدای سرود با لحنی استوار این جمله روح ما را نوازش می داد که:
«آنان که گفتند الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد.»
و سپس نوای الله الله گوش جان را نوازش می داد و در فرازی از سرود این مطلب عنوان می شد که:
....
فردا که بهار آید
صد لاله به بار آید
صد لاله به بار آید
فردا که بهار آید
آزاد و رها هستیم
آزاد و رها هستیم
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
در اوج خدا هستیم

....
و چقدر اون روزها امیدوار بودیم ...... و اینک نیز به لطف خدا همچنان امیدواریم ...
سرود الله الله  را از اینجا می توانید دانلود کنید




طبقه بندی: عمومی،  فرهنگی،  خاطره ها،  شعر و ادب و طنز، 
برچسب ها: دانلود، سرود انقلاب، سرود الله الله، فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم،  

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط محمد امامی
http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2011/11/sms_moharram3.jpg

یکی از شیوه های روابط عمومی در برقراری ارتباط موثر با مخاطبان، همدلی کردن با آنان است. با توجه به این نکته مدتی در بنیاد امور مهاجرین جنگ تحمیلی، خدمتگزار این قشر از هموطنان رنجدیده بودم. آن زمان علاوه بر مسئولیت امور فرهنگی و نیز روابط عمومی بنیاد، با حفظ سمت مسئولیت اسکان مهاجرین هم بر عهده ام گذاشته شده بود.
... ماه محرم بود و به منظور سرکشی به مهاجرین راهی برنامه های عزاداری آنان بودم، هر شب را در یکی از مناطق مهاجر نشین که تکیه ای زده بودند یا مجلسی داشتند شرکت می کردم......


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره ها،  ارتباطات اجتماعی، 
برچسب ها: خاطره، روابط عمومی، همدلی، محرم، مخاطب،  

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1390 توسط محمد امامی
ماههای نخست حضورم در جایگاه مسئولیت روابط عمومی شرکت بود که به فکر راه اندازی یک نشریه داخلی برای بهبود ارتباطات با همکاران افتادم. در آن سال ها هنوز نه در استان ما (یزد) و نه در سایر استان های دیگر، هیچ کدام از شرکت ها نشریه ی داخلی نداشتند، و بدین ترتیب نخستین نشریه داخلی در شرف تولد بود !
در چند صفحه آ چهار ، طرح انتشار نشریه داخلی را نوشتم و با اشاره به اهداف و ضرورت انتشار و شیوه اجرا و مراحل آن، به سراغ مدیرعامل وقت رفتم. وی به رغم موافقتی که نشان داد تذکر داد که یک کار مانند انتشار نشریه در سطح شرکت یا نباید آغاز شود یا اگر آغاز شد نباید متوقف شود. با این سخن اضافه کرد که .......


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره ها،  ارتباطات اجتماعی، 
برچسب ها: خاطره، روابط عمومی، انتشارات، آشغالانس، نشریه داخلی، اطلاع رسانی، ارتباطات سازمانی،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط محمد امامی
تازه برای فعالیت روابط عمومی به مشهد رفته بودم و در همان هفته های اول حضورم یكی از نزدیكان یكی از همكارانم درگذشته بود و من هم به رسم ادب و برای عرض تسلیت در یكی از مجالس ترحیم كه به همین مناسبت برگزار شده بود شركت كردم.
شانس آوردم كه با یكی از دوستان مشهدی همراه بودم و به اتفاق وی در این مجلس شركت كردم. پس از این كه وارد مجلس ترحیم شدیم و در كناری نشستیم كه از آنجا صاحبان عزا ما را كاملا می دیدند، ناگهان دیدم دوستم از جای خود بلند شد و مرا نیز دارد به زور بلند می كند !
من كه از همه جا بی خبر هاج و واج مانده بودم و این پرسش برایم ایجاد شده بود كه این چه كاری است كه دوستم دارد می كند، به یكباره متوجه شدم صاحبان عزا دارند به ما نگاه می كنند و از حضور ما تشكر می كنند و ما نیز متقابلا دست به سینه به آنان ادای احترام كرده و برای تازه درگذشته‌ی آنان آرزوی غفران و آمرزش از سوی خدا كردیم!
بعد از این سوتی، تازه متوجه یك سنت مشهدی ها در مجلس عزا شدم ! در مشهد وقتی به مجلس ترحیم می روند علاوه بر تسلیت گفتن ابتدای ورود، پس از ورود به اندازه‌ی خواندن یك حمد و سوره می نشینند و سپس می‌ایستند و به صاحب عزا مجددا تسلیت می گویند.
یاد گرفتم كه وقتی در جمعی با فرهنگی متفاوت وارد می شویم باید نسبت به رسم و رسوم و آداب و سنن آنان آگاهی لازم را داشته باشیم تا از ما رفتاری ناشی از ناآگاهی، كه از آن تلقی اهانت و بی ادبی شود، سر نزند!




طبقه بندی: خاطره ها،  ارتباطات اجتماعی، 
برچسب ها: خاطره، روابط عمومی، سوتی، مشهد، مجلس ترحیم، آداب و رسوم، آداب و سنن،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط محمد امامی
دکتر چاق و لاغریک روز تو دفتر کارم نشسته بودم و غرق کارم بودم که یکی از بازنشستگان به من مراجعه کرد و پس از حال و احوالپرسی از او و شنیدن حرف هایش متوجه شدم این پیش کسوت عزیز افزون بر این که دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی بالایی است و سال ها طباطبت می کرده در زمینه ی چاقی و لاغری دارای تجارب مفیدی است.
همین موضوع موجب شد تا پس از رفتن وی، حاصل گفت و گویمان را به صورت مصاحبه تنظیم کردم و برای درج در نشریه ویژه بازنشستگان به واحد انتشاراتمان دادم. در زمان حضور این بازنشسته ی عزیز، با دوستانم هماهنگ کردم و چند عکس هم از ایشون تهیه کردیم.
ما برای برقراری ارتباط با بازنشستگان سازمان، نشریه ای منتشر می کردیم و با درج اخبار و اطلاعات مفیدی به نشانی یکایک آنان برایشان ارسال می کردیم. تعدادی از نشریه را هم برای استان های مختلف کشور می فرستادیم.
خلاصه این مصاحبه همراه با عکس بازنشسته ی مزبور در یک صفحه ی کامل با تیتری به این مضمون منتشر کردیم: « چاق ها را لاغر می کنم و لاغرها را چاق»
پس از چندی که نشریه توزیع شد، تماس های زیادی از خود استان و استان های مختلف کشور داشتیم که شماره ی این دکتر بازنشسته را می پرسیدند!
تماس های زیادی که با این پزشک گرفته شد و از وی درخواست نسخه و راهنمایی و مشاوره کرده بودند. ایشون رو دوباره برای سپاسگزاری به روابط عمومی کشاند و احساس خوبی برایش ایجاد شده بود و مدارکی از سایر موفقیت ها و توانمندی هاش برام آورده بود.
آن روز احساس خوبی داشتم و از این که روح امید و تلاش و حس مفید بودن و زندگی بانشاط رو در یک بازنشسته تقویت کرده بودیم خدای را شکر کردم.




طبقه بندی: خاطره ها،  ارتباطات اجتماعی، 
برچسب ها: خاطره، ارتباطات، بازنشستگان، روابط عمومی، نشریه،  

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آبان 1390 توسط محمد امامی
http://s1.picofile.com/file/6129022132/L6337033584450.jpgپس از چند سالی که در سازمانی اشتغال داشتم و پس از پایان تحصیلاتم در رشته ارتباطات اجتماعی، نخستین روز که پای به یک شرکت جدید گذاشتم، وضعیت روابط عمومی آن جا برایم غیرقابل باور بود و با توجه به این که از همان بدو ورود به عنوان رییس روابط عمومی منصوب شدم، همانجا تصمیم گرفتم تغییراتی اساسی را ایجاد کنم.
روابط عمومی، یک اتاق کوچک و محدود بیش نداشت و دو کارمند خوب که سرمایه خوب آن بود، اما ذهنیت خرابی نسبت به روابط عمومی در سازمان وجود داشت.
این را زمانی متوجه شدم که.....


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره ها،  ارتباطات اجتماعی، 
برچسب ها: روابط عمومی، خاطره، همدلی، همکاری،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آبان 1390 توسط محمد امامی
http://up.clip2ni.com/i/images/uv4hqx9lafdbsvzw15pg.jpgمحمد امامی: ماه های اولی بود که توی شرکت مشغول به کار شده بودم. همون روز اول به خاطر سوابق فعالیت های فرهنگی و روابط عمومی که داشتم من رو به عنوان رییس روابط عمومی منصوب کردند. سعی داشتم برنامه های متنوعی رو به اجرا در بیارم و به نوعی به فکر پوشش برنامه ای برای همه مخاطبان بودم و یک دسته از مخاطبان، همکارانم بودند.
طرحی رو برای پرداخت هدیه ی تولد تهیه کردم و با کلی تعریف و توجیه آثار و نتایجش بر انگیزه همکاران و عملکردها سرانجام مورد موافقت قرار گرفت و با کلی پیگیری از طریق حوزه ی مالی و حوزه اداری و ... قرار شد علاوه بر مبلغی که به عنوان هدیه ی تولد در ماه تولد هر همکار به وی پرداخت می شد، در فیش حقوقی وی نیز روز تولد اون همکار در همون ماه تبریک بگیم. متن تبریک رو هم آماده کردم و در اختیار حوزه های ذیربط قرار دادیم.
یکی دو ماه از اجرایی شدن این طرح گذشته بود، آخرای وقت بود و پس از خستگی شدید عازم رفتن به منزل بودم، خیلی خسته بودم و حوصله ی هیچ کار و صحبت اضافه ای رو نداشتم، ناگهان یکی از همکاران رو دیدم که در حال گفت و گو با چند همکار دیگر هست و با آب و تاب داره تعریف می کنه : «..... ما تا به حال خودمون هم نمی دونستیم در چه ماهی متولد شدیم، هنوز هیچ کس به من تولدم رو تبریک نگفته بود ! و ..... » همینطور داشت ادامه می داد و می گفت و می گفت و در ادامه هم به شرکت و کسانی که این کار رو سامان دادند دعا می کرد.
تمام خستگی ام به در رفت و احساس خوبی به من دست داد، به نحوی که اگر قرار بود برای کار دوباره به شرکت برگردم و ساعت ها ادامه بدم باز برمی گشتم.
دریافت بازخوردهایی اینچنین گاهی به قدری برای آدم انرژی تولید می کنه که هیچ اضافه کار و پاداش مادی نمی تونه به پای اون برسه!
از اون طرف قضیه هم باید این رو باور کرد که توجه به کارکنان و حضور و مشارکت در غم و شادی و همدلی با آنان، چنان اثرگذار است که انگیزه ی کارکنان را برای فعالیت های سازمانی و پیشبرد اهداف سازمانی دوچندان خواهد کرد.




طبقه بندی: اجتماعی،  ارتباطات اجتماعی،  خاطره ها، 
برچسب ها: روابط عمومی، خاطره، هدیه تولد، انگیزه، رضایت شغلی، همدلی، مشارکت،  

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 آبان 1390 توسط محمد امامی
محمد امامی: با چهره ی برافروخته و عصبانی و با فریاد وارد اتاق روابط عمومی شد ! فشار ناراحتی از مشکلی که برایش پیش آمده بود آنچنان او را آزرده خاطر کرده بود که فقط زبان به اعتراض گشوده بود و به کسی فرصت نمی داد با او سخن بگوید.
به احترام موی سپیدش با تمام قامت از جای برخاستم و به سراغش رفتم ، همراه با لبخند دستم را بر شانه اش گذاشتم و از او خواستم تا بر روی صندلی راحتی که در کنار صندلی خودم پیش بینی شده بود آرام بنشیند و سخنش را ادامه دهد.
در گام نخست موفق شدم به او کمک کنم تا کمی آرامشش را باز یابد ، در مرحله ی بعدی با تمام وجودم برایش گوش شدم تا هرآنچه در ته دل محزون او وجود داشت بشنوم.
با تعارف کردن شکلات و یک چای مرحله ی دیگری از ارتباط ما رقم خورد و این بار کمی از آتش خشمش فروکش کرد.
حالا دیگر سخن گفتنش با پرسش هایی که من لابه لای کلامش با عذرخواهی از او می پرسیدم و توضیحات کوتاهی که در مورد مشکل و ابهامش می دادم رو به نرمی گذارده بود.
ناگهان رد زخمی بر کنار گونه اش توجه مرا به خود جلب کرد باب مزاح محترمانه با او را باز کردم و از او سبب مجروح شدن کنار گونه اش را از او پرسیدم او نیز که حالا دیگر کاملا آرام شده بود لبخند ملیحی زد و علت جراحت را تیغ صورت تراشی عنوان کرد ! و من در حالی که به او توصیه می کردم مواظب باشد تا دیگر چنین اتفاق ناگواری برایش پیش نیاید ، خواستم به او اثبات کنم که دوستش دارم و ناراحتی او برایم مهم است.
او یک معضل مخابراتی داشت و من در لابه لای گفت و گویمان به او فهماندم که انتظارش غیر قانونی است و کاری برای او نمی توان انجام داد.
لحظات زیادی نگذشت که این بار پیرمرد که بازنشسته ی آموزش و پرورش بود با لبی خندان اتاق روابط عمومی را ترک کرد و این در حالی بود که هیچ کار خاصی برای او نکردیم. تنها فضایی آرام برای گفت و گو و رسیدن به تفاهم کافی بود تا خشم و غضب و عصبانیت پیرمرد به خنده و لبخند و دعا برای سلامتی و موفقیت من تبدیل شود.
اینجا بود که خدای را شکر کردم که ما چنین مردم خوبی داریم که اگر با آنان خوب گفت و گو شود و موانع و محدودیت ها بازگو شود به راحتی و با احترام در برابر ما کوتاه خواهند آمد و از خواسته های خود صرف نظر می کنند. 




طبقه بندی: ارتباطات اجتماعی،  خاطره ها، 
برچسب ها: خاطره، روابط عمومی، گفت و گو، ارتباط، ارتباطات، همدلی،  

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390 توسط محمد امامی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn