تبلیغات
بهار نو - خنده بر لبانم خشکید ! / دیگر خنده ام نمی گیرد !

بهار نو
 
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا


ساخت فلش مدیا پلیر
ابزار وب Online User

محمد امامی :  رفته بودم ساعتی دور از روال عادی زندگی و کار و مشغولیت های عادی ، سری به چند شهروند بزنم ، شهروندانی که ولی نعمتان مسئولان هستند و هر کس به تناسب مسئولیتی که دارد در برابر این شهروندان، مسئول
شهروندانی را دیدم که از زمین تا آسمان، حال و هوایشان با من و امثال من و با خیلی از مسسولان تفاوتی بسیار داشت... تفاوت در سبک زندگی، تفاوت در جای زندگی، تفاوت در سطح زندگی، تفاوت در نیازها، تفاوت در خواسته ها، تفاوت از میزان توقعات، تفاوت در گرفتاری ها، تفاوت در مشغله های ذهنی ، تفاوت در مشغولیت های روزانه، و .....
خنده بر لبانم خشکید ... دیگه خنده ام نمی گیره !
این کلام تنها کلامی بود که پس از دیدن وضعیت این چند شهروند توانستم ابراز کنم ... و ناخواسته موجب نگرانی تنی چند از دوستان شدم !
صفحه خصوصی ام در یکی از این شبکه های اجتماعی، پر شد از پیام های مهر و محبتی که جویای این معما بودند... پیام های محبت آمیزی که آرزو می کردم کاش می توانستم این باران محبت را یکجا بر سر شهروندان مورد اشاره ببارم .... ولی چه می شد کرد عنان احساس از کف بریده و عقل جز اندکی از این بار نمی توانست بردارد...
آری ! خنده بر لبانم خشکید هنگامی که در بیغوله ای به نام خانه ! وارد شدم و شهروندانی را دیدم که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته اند و عرق شرم بر پیشانی ام نشست هنگامی که دیدم در زیر آسمان همین شهری که یکی سالی یک بار خودرو و مبلمان و خانه تعویض می کند، شهروندی در بیغوله ای خانه مانند نگران تامین وعده ی آتی غذای خویش است!
خنده بر لبانم خشکید وقتی با همین چشمانم دیدم زن سیده ی بیوه ای که با مادر پیر و برادر دیوانه اش که همسرش از وی فرار کرده و فرزند بیمار برادرش هر یک در گوشه ی از این بیغوله کوچک آرمیده اند که به سختی با تعدادی سرامیک و سیمان قرضی از نفوذ سرمای بی رحم جلوگیری کرده بودند ... خانه ی محقری که نه در آن یخچالی یافت می شود و نه در این سرما آبگرمکنی وجود دارد که مهربانی آب را بر تن و جسم اهالی این خانه بریزد!
توان ایستادن و ماندن نداشتم راهی دیدن شهروند دیگری در این شهر شدم ... در میانه ی همین شهری که برخی از ما اضافه مانده های غذایمان را راهی زباله های شهری می کنیم ، و گاهی از فرط گرمای شوفاژ و بخاری گازی و سایر گرم کننده های پیشرفته، در و پنجره اتاقمان را باز می کنیم تا انرژی را به همین راحتی به هدر بدهیم، در همسایگی مسجدی که پنج وعده از آن طنین «حی علی خیرالعمل» شنیده می شود، خانه ای هم وجود دارد که به جای شیشه ، پنجره های آن را با پلاستیک پوشانده اند تا سرمای گزنده به اهالی خانه بیش از این آسیب نزند!
خانه ای که در آن زنی بی سرپرست، از کمترین امکانات زندگی محروم است، حتی یک اجاق گاز !
شبه خانه ای که یک زن بی سرپرست، در آن دختری ۲۸ ساله را صرفا به خاطر نداشتن جهیزیه از ازدواج محروم کرده، و در این مکانی که با سختی به اندک مبلغی اجاره به چنگ آورده ، نگهداری می کند...
نه تنها دیگر خنده ام نمی گرفت که حتی نای راه رفتن نداشتم .... آیا خدا به همین سادگی از ما خواهد گذشت که در شهری زندگی کنیم که برخی شهروندانش اینچنین پنجه در پنجه ی مشکلات ریز و درشت مبارزه می کنند و دغدغه ی آنان، تامین وعده آتی غذا و یافتن سرپناهی کوچک و گرم برای زندگی حداقلی است؟
آیا خدا نگاه فضل و رحمتش را از ما بر نخواهد داشت که در شهری زندگی می کنیم که چنین خانواده هایی افزون بر رنج بی سرپرستی، رنج خواب بودن وجدان من و امثال من را بر روح و تن رنجور خویش حس می کنند؟
آیا خدا به ما رحم خواهد کرد در حالی که ما خوش باورانه سرگرم بحث پیرامون اختلاس های چندهزارمیلیاردی عوامل وابسته به دولت های نهم و دهم هستیم، از هموطن و همشهری خود غفلت می کنیم؟
آیا در کنار خواست های به حق و مطالبات سیاسی و اجتماعی خویش ، برای شناخت و رفع مشکلات هموطنان و همشهریانی که اینچنین دچار هجوم بی امان و بی رحمانه فقر ، بیماری، فلاکت و .... در محرومیت از کمترین امکانات زندگی هستند، جایی باز کرده ایم؟
آری ! خنده بر لبانم خشکیده و تا به یاد بیغوله های این شهروندان مظلوم و بی پناه می افتم ، خنده ام نمی گیرد !





طبقه بندی: اجتماعی،  عمومی،  اقتصادی، 
برچسب ها: فقر، نیاز اقتصادی، سرما، همدلی، کمک،  

نوشته شده در تاریخ جمعه 14 آذر 1393 توسط محمد امامی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn